مهمان عزیز دهه فجر مدرسه‌ی ما در پایه هفتم

🔹️وقتی سرکار خانم بزرگی قدم به مدرسه‌ی ما گذاشتند، هیچ‌کدام از ما تصویر روشنی از موضوع بحث نداشتیم.

سکوتی کوتاه برقرار شد و بعد با صدایی آرام گفتند:بسم‌الله الرحمن الرحیم؛کلماتی نورانی که آغاز هر کار خیر است.

🔸️ایشان هم با «بسم‌الله» شروع کردند و ما را با خود، لابه‌لای تار و پود خاطرات بردند؛ خاطراتی که به گفته‌ی خودشان فقط روایت شخصی نبود، بلکه روایت انقلاب بود. می‌گفتند هر نسلی وظیفه دارد تاریخش را بنویسد؛ چون اگر ما ننویسیم، دیگران برایمان خواهند نوشت، آن هم نادرست.از رفاقت گفتند؛از اینکه گاهی یک دوست می‌تواند انسان را از هدفش دور کند و گاهی همان دوست، سبب رسیدن به قله‌ها شود.از دوستانی گفتند که عزمشان را در تصمیم‌های بزرگ، راسخ‌تر کردند.

🔹️از پروردگاری گفتند که رحمان و رحیم است؛ مهربان با ستمدیدگان و خشمگین بر ستمکاران.

از دلگرمی به وعده‌های خدا گفتند؛ از همتی استوار برای بیدار کردن مردم و تبیین اهداف امام خمینی(ره).

از روزهایی که حقیقت، دهان‌به‌دهان منتقل می‌شد.

🔸️برای ما عجیب بود این حجم از شجاعتی که در کلامشان موج می‌زد. می‌گفتند آن روزها، وقتی دل به خدا سپردند، ترس برایشان واژه‌ای غریب شد و امید در دل‌هایشان جوانه زد. از ایستادن پای قولی گفتند که در نوجوانی داده بودند؛ زمانی که تقریباً هم‌سن‌وسال ما بودند و نام ایران را در دل خود حک کرده بودند.

🔹️از روزی تعریف کردند که معلم از آنان خواسته بود رساله‌ی یکی از مراجع تقلید را به مدرسه بیاورند و ایشان با شجاعت، رساله‌ی امام خمینی را همراه خود برده بودند. من فکر می‌کنم کسانی چون او، شجاعت را از امامشان به ارث برده‌اند.

🔸️وقتی سخنان آن بانوی بزرگ به پایان رسید، نگاه من به مدرسه تغییر کرده بود. دیگر روزنامه‌دیواری‌ها و ریسه‌های رنگی برایم تزئینات ساده نبودند. حالا هر بار که به پرچم نگاه می‌کنم، یاد جمله‌ی ایشان می‌افتم:

🇮🇷«این استقلال، چون نهالی نازک در دل زمستان کاشته شد تا امروز برای ما به درختی تنومند تبدیل شود.»🇮🇷

امسال، دهه‌ی فجر برای من رنگ و بوی یک «حقیقتِ زنده» را دارد.

✍️به قلم دانش آموز پایه هفتم:

خانم فاطمه سادات شجاعت الحسینی